تبليغاتX
* LoVe StOrY *

* LoVe StOrY *

همیشه میخواستم مالک قلبت باشم نه مستاجرش.

بچه ها:من دارم میرما.کاری ندارین؟

     

اگه درست گفته باشم کمتر از یک سالی هست که من این وبلاگ رو دارم.قبل از این وبلاگ یه وبلاگ دیگه داشتم که توی اون تموم مسائلی که در طول روز واسم اتفاق می افتاد رو می نوشتم.خلاصه یه وبلاگ کاملا خصوصی بود.اتفاقا بر خلاف تصورم که فکر می کردم این مدل وبلاگا طرفدار زیادی نداره وبلاگم خوب درخشید.جوری که واسه یک سری از پست ها تعداد نظرات به بالای 20 تا هم می رسید.نخندین.برای آدمی مثله من که همیشه تعداد نظراتی که واسش میذاشتن 2 یا 3 تا بوده این خودش یه معجزه به حساب میومد.اما بعد از گذشت 2-3 ماه متاسفانه دیدم که دلسوزی آدمایی که واسم نظر گذاشته بودن گل کرده بود و هر کس به یه نحوی میخواست باهام ارتباط داشته باشه.اینجا بود که فهمیدم وبلاگم زیادی خصوصی شده و همه دارن من و وضعیت زندگیم رو میشناسن.این بود که اون وبلاگ رو حذف کردم و این یکی رو ساختم.این وبلاگ در مقایسه با اون قبلی زیاد بازدیدکننده نداشت اما خوشحالم از این که همونایی هم که میومدن نظر میذاشتن.حالا چه خوب چه بد.این وبلاگ من رو با چند تا دوست خوب هم آشنا کرد.البته ناگفته نمونه که عامل اصلی این آشنایی انتخابات ریاست جمهوری و آقای احمدی نژاد بود.

قطعا تا الآن متوجه شدین که این آخرین پست من توی این وبلاگ هست.راستش خسته شدم از این که واسه هر کدوم از پست ها کلی زحمت می کشم و آخرش می بینم که وبلاگم اصلا طرفدار نداره.راستش رو بخواین حسودیم میشه به اون وبلاگایی که تعداد نظراتشون به بالای 50 تا هم میرسه.البته این مشکل از منه.چون اونا معمولا سروده ها و حرفای خودشون رو توی وبلاگشون می نویسن که من متاسفانه از داشتن این موهبت خدادی محرومم.از قدیم گفتن هر چه از دل بر آید عاقبت بر دل نشیند.(درست گفتم؟)

واسه همین تصمیم گرفتم که توی آخرین پست حرفای دلم رو نسبت به دوستام بگم.پس گوش کنید:

هیوا جان:دمت گرم عزیزم.به 2 دلیل.اول اینکه پسرا رو کتک میزنی دوم به خاطر این که خیلی مطالبای وبلاگت تووووووووووووپه.از ما که گذشت ولی شما هم چنان تبلیغ رئیس جمهورمون رو بکن.امیدوارم توی زندگیت موفق باشی.راستی انتظار موعود یه چیز دیگه هست و با این انتظارا زمین تا آسمون فرق داره.انتظاری که بدونی آخرش هیچی نمیشه سخته ولی موعود همه جا رو دگرگون می کنه.پس انتظارهمچین کسی واقعا لذت بخشه.هم چنان کونگ فو کار کن و پسرا رو(البته اونایی که اذیت می کنن) رو کتک بزن.از طرف منم یکی یه بادمجون زیر چششون بکار.راستی وبلاگم رو حذف نمی کنم.چون می دونم آهنگی که روش هست رو دوس داری.

نکته:بنده قصد توهین به هیچ بنی بشری ندارم ولی قبول کنین که یه سری از این پسرا واقعا بیخودن همین جور که یه سری از دخترا هم بیخودن.البته دور از جون شماها.

سارای عزیز:ممنون که همیشه میومدی و واسه تموم پست هام نظر میذاشتی.خیلی خوشحالم که هم استانی از آب در اومدیم.توی تموم مراحل زندگیت علی الخصوص درسات موفق باشی مهندس.راستی سلام داداشتم برون.

اینام واسه تو:

اومدی جهرم خونه ی ما هم بیا.

سلمای گل:کم به وبلاگم سر میزدی.منم که هر بار میومدم می دیدم هنوز وبلاگت رو آپ نکردی.به هر حال خوشحال شدم که این وبلاگ باعث آشناییمون شد.دوست دارم.موفق باشی.

داداش امین:از اون پسرای گل هستا که فقط وقتی وبلاگش رو آپ میکنه بهم سر میزنه.داداشی زیاد نمیشناختمت ولی وبلاگت واقعا نازه.تازه خوش به حالت.کلی هم واست نظر میذارن.امیدوارم که هر روز بر طرفدارای وبلاگت افزوده بشه.موفق باشی.

 

تموم شد.البته کسای دیگه ای هم واسم نظر گذاشته بودن که نتونستم باهاشون دوس بشم.از بین اون نظرات یه نفر بود که خودش رو به اسم بعضیا معرفی کرده بود.

من اون رو میشناسم.واسه همینم آخرین حرفامو توی این پست به اون بعضیا تقدیم میکنم.

بعضیای من:دلت واسم تنگ نشده؟امروز که بگذره 10 روزی میشه که با هم نبودیما.تو رو نمی دونم ولی من که خیلی دلتنگتم.متاسفانه همه ی اس ام اسات رو حذف کردم.تنها یادگاریایی که از تو واسم مونده فقط یه ایمیل هست و چند تا دونه آف.میدونم عزیزم که این دفعه واقعا باید فراموشت کنم.نگران من نباش نازم.قول میدم مزاحمتی از طرف من دیگه واسه تو نباشه.این روزای آخری که حالت زیاد خوب نبود میخواستم یه چیزی بهت بگم اما نشد.حالا اینجا اون چیزا رو می نویسم.شاید بخونیش.

بهم گفتی:وقتی حال روحیم خوب نیست دوس ندارم باهات باشم چون نمیخوام کسی به خاطر مشکلات من ناراحت بشه و اعصابشو خورد کنه.

حالا میخوام بهت بگم:

گل من عشق محدود به یه زمان خاص نیست.عشق فقط مخصوص لحظه هایی که حالت خوبه نیست که وقتتو با اون بگذرونی و شادی هات رو با عشقت تقسیم کنی.اگه کسی عاشق باشه تموم زندگیش رو با اونی که دوس داره تقسیم می کنه.من دوس دارم اینجور باشم ولی تو نخواستی.

روزای اولی که تنها شده بودم میخواستم بهت اس ام اس بدم و بگم اگه با من نباشی امروز و فردایی نخواهم داشت اما حالا که درست فکر می کنم می بینم همین طوری که تو می تونی بدون من زندگی کنی منم باید بتونم.درست نیست که تا آخر عمرم به تو فکر کنم و از زندگیم عقب بیفتم فقط به خاطر حسرت نداشتن تو.

تو بهترین خاطره ی زندگیم هستی.مهم ترین اتفاق زندگیم.اتفایی که همیشه به یادم میمونه و هیچ وقت فراموشش نمی کنم.اتفاقی که فقط یه بار اتفاق افتاد و خواهد افتاد.پس بذار از ته دلم چند تاآرزو کنم واست.

امیدوارم توی زندگیت موفق باشی مخصوصا توی زمینه کارت که حداقل بفهمم توی اون زمینه ای که باعث دوری ما از هم شد موفق بودی.

امیدوارم هیچ وقت هیچ وقت با خونوادت قهر نکنی که حداقل بفهمم کس دیگه ای که جای من میاد از این موضوع رنج نبره.

امیدوارم که همیشه امیدوار باشی به زندگیت.

خیلی دوست دارم آقای گلم.

اینام واسه تو:

 

خوب دیگه فکر کنم زیاد حرف زدم.راستی واسه تویی که الآن با اون چشای خوشگلت داری این مطلب رو میخونی هم آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم.

کسی که همیشه به یادتونه:

                                                       فاطمه  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 19:52  توسط فاطمه  | 

انتظار . . .

 

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچيک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگي ، صبوري ، اشک بيصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چيزي که زمان را به ياد من مياورد... و قبل از همه ي اينها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:31  توسط فاطمه  | 

24 ساعت زندگی یک پسر بالاشهری!

۸ صبح: تو رخت خواب…..

 

۹ صبح: یکم وول میخوره  یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب اومده زحمت در آوردنشم نکشیده….

 

۱۰ صبح: مامان در و باز میکنه میبینه پسرش خوابه(الهی مادر فدات شه بچه ام تا صبح خونه دوستش کارای پایان نامه اش رو میدیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه!)

 

۱۱ صبح: از جا میپره سمت دستشویی………….(اگه نه که باز خوابه)

 

۱۲ صبح یا ظهر: موبایلشو میبینه ۹۹ تا میس کال  ۱۹۹ تا اس ام اس سرش گیج میره سونیا - رزا- سارا-بهناز -نازی-ژیلا- الناز- بیتا و………اقدس و شوکت هم آخریاشن اوه باز زنگ میخوره؟ سایلنت بهترین راه حله!

 

میشه یه ساعت دیگه هم خوابید!

 

۱ ظهر: مامان اومد دم در باز خوابه؟ پسر گلم  بابک جان بیدار شو مادر لنگه ظهر پاشو ضعف می کنیا! خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره ….بابک جاااااان عللللللللللللی (پتو رو میکشه)….ا…مامان!! بزار بخوابم  پاشو دیگه پرتش میکنه

 

۲ ظهر:  ماماااااااااااااان …..ناهار

 

۳ ظهر: مامااااان جورابام کو؟

 

۴عصر: مامااااااااااان ….سوییچ؟؟

 

۵ عصر: اولین اتو…(مسافرکشی صلواتی پسرا بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن)

 

۶ عصر: به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم فقط از روی علاقه به خواهر انجام میده نه برای دید زنی چشم ها مثل چراغ پلیس میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم برای نظارت وحس انسان دوستی انجام میده و فقط کافیه یک پسر ۱۰ ساله بیاد بیرون از کلاس خواهر پشت کنکوریشو خفه میکنه که ..آره کلاس مختلطه تو هم این همه کلاس حتما باید بیای اینجا! حالا باشه خونه حسابتو میرسم به لیدا بگو بیاد برسونیمش دیر وقته زشته..(داداش آخه اون که خونه اش ۲ساعت با ما فاصله است….امان از این خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن نمی دونن برادر ضون بیچاره کمک و امداد…)

 

۷ عصر: لیدا خانم شما تشنه تون نیست آبجی؟ تو چی؟ با یه آب زرشک چطورین؟

(زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه میوفته یه ترمز شدید که لیدا جان نیازمند به دستمال کاغذی بابک آقا هم که نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم میکنه ….)با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه …

 

۸ غروب: دم خونه لیدا و لحظه فراق ….چه زود دیر می شود….!!!

 

۹ شب: آقا این خانم برسونین به این آدرس با آژانس خواهرو پیچوند…..

 

۱۰شب: یه مهمونی کوچیک طرفای کامرانیه حیلی خلوت فقط از دور شبیه تظاهرات میمونه…

 

۲شب: مادر کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت …. چقدر برای پایان نامه ات زحمت میکشی دیگه جون نمونده برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری؟ نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه (مادر: الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه بچه های مردم اسیرن برا یه درس هر شب تحقیق!!!)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 22:8  توسط فاطمه  | 

قصه ی زندگی . . .

 

همه رفتند کسی دور و برم نیست

چنین بی کس شدن در باورم نیست

اگر این آخر و این عاقبت بود

به جز افسوس هوایی در سرم نیست

 

همه رفتن کسی با ما نموندش

کسی خط دل ما رو نخوندش

همه رفتن ولی این دل ما را

همون که فکر نمی کردی سوزوندش

 

چه حاشا پرده ای بر در نخورده

که آیا زنده ایم یا جون سپرده

چه حاشا صحبتی حرفی کلامی

که جز به رفته هایی ما نمانده

 

عجب بالا و پایین داره دنیا

عجب این روزگار دلسرده با ما

یه روز دور و برم صد تا رفیق بود

من و امروز ببین تنهای تنها

 

خیال کردم که این گوشه کنارا

یکی داره هوای کار ما را

یکی هم ین میون دلسوز ما هست

نداره آرزو آزار ما را

 

عجب بالا و پایین داره دنیا

عجب این روزگار دلسرده با ما

یه روز دور و برم صد تا رفیق بود

من و امروز ببین تنهای تنها
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 21:44  توسط فاطمه  | 

دیدار دوباره

 یه خواب بد دیدم.شبیه خوابای بدی که قبلا هم می دیدم.اما خواب این دفعه یه کوچولو فرق داشت.فرقش هم این بود که تو خوابای قبلی یه نفر دنبالم می کردو من با تموم جونی که توی پاهام بود می دویدم و از دستش فرار می کردم اما این بار نمی تونستم بدوم و اون گرفتم.دستش و انداخت دور گردنم و محکم فشار می داد.از خواب پریدم.

نمی دونم تعبیرش چی بود؟اگه واسه مامانم تعریف می کردم حتما می گفت:عزیزم شام زیاد خوردی واسه همین این خوابا رو دیدی.اما درست بعد از همون خواب بود که  از شاهین جدا شدم.به نظرتون این یه تعبیر درست واسه خوابم نبود؟

دلم واسه شاهینم یه ذره شده.هر چند این روزای آخر این قدر بی وفایی و بی توجهی ازش دیدم که دلتنگیمو با فکر کردن به این کاراش به تنفر تبدیل می کنه.

دیشب قبل از خوابم کلی حرفا داشتم که بیام و توی این وبلاگ بنویسم اما حالا هیچی یادم نمیاد.دقیقا مثله روزایی که از دست شاهین و کاراش عصبانی بودم و منتظر بودم تا بهم بزنگه و شروع کنم به گله و شکایت ازش.اما این قدر عاشقش بودم که تا صداشو میشنیدم تموم اون حرفا یادم می رفت

همه اون شکایتا تبدیل میشد به دوست دارم هایی که مدام بهش می گفتم.تو مدتی که با شاهین دوست بودم خیلی خودم رو ناداده گرفتم.خیلی به خودم و غرورم توهین کردم بدون این که فایده ای داشته باشه.

نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟این روزا گوشیم رو خاموش کردم تا وسوسه نشم که بهش زنگ بزنم یا اس ام اس بدم.

شما بهم بگین؟چیکار کنم که فراموشش کنم؟هر جا میرم یا هر کاری که می کنم اون و حرفاش توی گوشمه.راستی یه شعر خوشگل واسش نوشتم.البته شعر که نمیشه گفت ترجمه ی یه شعر انگلیسی هست.اگه ترجمه اش رو بد کردم به خوبی خودتوت ببخشید.بذار به شیوه ی خودش این شعر رو بهش تقدیم کنم.

اینم واسه بعضیا:

وقتی برای اولین بار یکدیگر را دیدیم

حرف زدن آن قدر برایمان مشکل بود که مکثی فضای بین ما را پر کرد.

 

تمام روز هایی که اکنون در تلی از ترانه خاک شده اند

برایم پشیمانی به ارمغان می آورند که چرا نمی توانم به آن روزها برگردم.

 

و اکنون زمان جدایی رسیده

و ما با پشته ای از پشیمانی های حل نشده از هم روی بر می گردانیم

 

زمان باری دیگر به ما فرصت دوباره دیدن را خواهد داد

تا آن زمان دلتنگ یکدیگر خواهیم بود

اما باید صبور بود

 

بالاخره در یک روز سرد زمستانی چون قطرات آب در دریاچه ای کوچک جمع خواهیم شد

 

ترانه ای که خواندیم اگر چه در خاطراتمان دفن شده است

اما برای همیشه در قلبمان خواهد ماند

 

خداحافظ به معنای هرگز ندیدن نیست

بلکه وعده ای است برای دیداری دوباره

پس لحظاتی که با هم بودیم را در خاطداتت بسپار

 

باید از هم جدا شویم

زیرا که این تنها راه پیدا کردن مسیر زندگی مان هست

 

تنها بهونه ی زندگیم

بعد از ترجمه ی این شعر تحمل دوری تو واسم خیلی راحت تره چون بالاخره دوباره مال هم میشیم.پس تا اون موقع مواظب خودت باش.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:4  توسط فاطمه  | 

هیچ وقت نگو خداحافظ

Salam mikonam be shoma doostaye golam.rastesh ye etefaghe bad too zendegim oftad.yani az 1 sale ghabl oftade bood amma modam be khodam deldari midadam ke chizi nist o 2rost mishe.amma nashod.manam belakhare ghaboolesh kardam.az eshghe 5 saleye khodam belakhare joda shodam.albate hala ke fekr mikonam behtarin kar ro kardam.choon ham khodam mitoonam bedoone hich daghdaghei be zandegim beresam va ham eshghe nazaninam mitoone ba khiale rahat zendegi kone.az oonjaei ke faramoosh kardane oon vasam rahat nist say mikonam harfaye delamo tooye weblogam benevisam ke shayad oonam bekhoone.albate hata nemidoonam ke adrese weblogamo hanooz dare ya na.hichvaght nemikhastam tooye in weblog dar morede masaele shakhsim benevisam amma engari majbooram.age nanevisam az tanhaei mimiram.shomam behem komak konin.ino taghdim mikonam be behtarin pesare 2nya

 

     

قلب تو می دونه

قلب منم می دونه

که راه های ما از هم جدا شدند

گر چه از هم خیلی دور هستیم

لیکن هیچ گاه از خاطراتم بیرون نرو

هیچ وقت نگو خداحافظ

با رفتن تو

همه ی خوشی های زندگی من یواش یواش می روند

و فقط غصه است که از رفتن امتناع می کند

سعی کردم با آرزو کردن بیرونش کنم

سعی کردم با خندیدن بیرونش کنم

اما هنوز هم قلبم آرامش پیدا نکرده است

آیا اینها اشک هستند یا خاکسترند که از چشمان من فرو می ریزنند

نه . . . . . .

گویی آتشی است که از چشمانم رها می شوند

هیچ وقت نگو خداحافظ

فصل ها می آیند و می روند

اما فصل غم و غصه در قلبم هم چنان ماندگار است

سایه ی غم بر زندگانیم چیره شده است

و زمان زیادی می خواهد تا کمرنگ شود

چه کسی می داند که چه بلایی به سرمان می آید

چه کسی می داند که چه چیزی را باید تحمل کنیم

هیچ وقت نگو خداحافظ

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 20:13  توسط فاطمه  | 

انتخاب درست

         

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

جالب بود، نه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:8  توسط فاطمه  | 

مادر

این قدر درگیر مباحث انتخاباتی بودم که روز مادر و هفته ی زن به کل یادم رفته بود.

این پست رو تقدیم می کنم به تموم مامانای خوب دنیا از جمله مامان مهربون خودم که من خیلی اذیتش می کنم.

می خوام همین جا حرفی رو که هنوز غرورم اجازه نداده به مامانم بگم رو بنویسم.میدونم که هیچ وقت نخواهد خوند.

مامان گلم:

۱۹ سال برام زحمت کشیدی که فاطمه خانومت بشه خانوم دکتر اما اون با خودخواهی تموم تموم رویاهای تو و بابای عزیزتر از جونش رو به باد داد.

هنوز روزی رو که بهتون گفتم حوصله ی درس و دانشگاه ندارم و می خوام کارای دیگه بکنم یادمه.اون لحظه ای که لبخند زیبات از لبای خوشکلت رخت بر بست و دلت شکست.

من رو ببخش مادر عزیزم.قول میدم جبران کنم.قول میدم کاری کنم که همین جوری هم بهم افتخار کنی.

اینم تقدیم به تو و بابا جونم:

خدا هیچ وقت سایه ی شما رو از سر هیچ کدوم از بنده هاش کم نکنه

مامان جونم دوووووووووووووووست دارم.

      

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند. گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد. گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند.

گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت. 

عصاره همه مهربانی ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند. ((شكسپیر))

مادر والاترین شاعر،چیره دست ترین نقاش،تردست ترین آهنگساز و ماهر ترین پیكرتراش است. ((اوشو))

هیچ نغمه ای روح پرور تر و د لنشین تر از كلمه مادر وجود ندارد.
((جبران خلیل جبران))

هیچ گلی عطر و رنگ و زیبایی مادر را ندارد.
(( ارنست همینگوی))

برای من مادرم با شكوه ترین زنی است كه دیده ام.((چارلی چاپلین))

یك بوسه مادرم مرا نقاش كرد.
(( رافائل))

آنگاه كه فرشتگان در آسمانها سر در گوش یكدیگر نهاده و نغمه های پر شور عشق را سر می دهند،هرگز نمی توانند كلمه ای آسمانی تر از كلمه مادر بیابند.
(( ادگار آلن پو))

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 23:26  توسط فاطمه  | 

دلتنگی

   

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش

براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم

سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا

به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه

تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر،

زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم

جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي

آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با

گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس

كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...

مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 20:43  توسط فاطمه  | 

پیام تبریک

سلامی بر تمامی ایرانیان...

و باز هم پیروزی حق بر باطل...انقلابی دیگر بود اگر نگاهتان انقلابی بود.چه خوش گفتند آنان که گفتند روزی می رسد که به آن می گویند آخرالزمان نه آخر هر زمانی!این شروعی مجدد است برای سروری ایرانیان بر جهان.ایران سروری می کند تنها به خاطر اسلام.آری...امتحان خدا چه سخت است.و پیروزی در آن سخت تر.گفتند روزی می رسد کسانی که فکر می کنید یا مهدی می گویند شعارشان با خوارج است و کسانی که هیچ وقت در اندیشه شما نمی آمد حتی ذره ای به اسلام و حضرت مهدی(عج)فکر کنند.چه زیبا نام او را برای پیروزی فریاد زدند.شرمنده ام آقا...تعداد خوارج هم زیاد بود و جای تاسف...

چه فریادها که نزدیم...ای مردم هر کجا که اسلام باشد...هر جبهه ای که اسلام پشتش باشد...پیروزی همان جاست!چرا از تاریخ نمی پرسید؟!به عشق خود نسبت به حسین(ع) شک دارید؟!حتما باید در کربلا می بودید و می دیدید که حسین همه چیزش را داد.این ها خرافه است؟!! آیاتاریخ را ورق زده اید؟!!!

حرف ها بسیار است اما...

پیروزی اسلام و پیروزی حق بر باطل بر تمامی شما دوستاران اهل بیت مبارک باد

ایول ایول     احمدی رو ایول

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 20:28  توسط فاطمه  |